کمال اطهاری پاسخ می‌دهد:

جوانانی که به پورشه دل بسته‌اند نه به میهن

کبوتر ارشدی:‌ سابق بر این نسل‌هایی بودند که برای وطن از جان خود می‌گذشتند. وطن‌دوستی مفهومی جاافتاده و قابل فهم بود.امروز برای فرار از وطن بسیاری جان خود را از دست می‌دهند بی آنکه به چیزی جز امنیت و آزادی و آینده‌ای بهتر فکر کنند. می‌روند که شانس‌شان را امتحان کنند. بسیاری از مردم در سراسر زمین به ویژه خاورمیانه، برای زندگی بهتر یا حتی زنده ماندن، از وطن می‌گریزند. آیا وطن از معنای ملی و حماسی‌اش خالی شده؟ اینک سفری در گریز از سرزمین مادری، استقامت و شجاعت می‌خواهد. مردن در راه آیندگان امروز چه معنایی دارد؟ وطن‌دوستی ذیل چه دستگاه فکری قابل تعریف است؟ وقتی هر کدام از ما با خودش در خلوت خودش این پرسش را مطرح می‌کند که به چه میزان حاضر است برای وطن هزینه کند، چه پاسخی شنیده می‌شود؟ سابق بر این نسل‌هایی بودند که برای وطن از جان خود می‌گذشتند. وطن‌دوستی مفهومی جاافتاده و قابل فهم بود.امروز برای فرار از وطن بسیاری جان خود را از دست می‌دهند بی آنکه به چیزی جز امنیت و آزادی و آینده‌ای بهتر فکر کنند. می‌روند که شانس‌شان را امتحان کنند. بسیاری از مردم در سراسر زمین به ویژه خاورمیانه، برای زندگی بهتر یا حتی زنده ماندن، از وطن می‌گریزند. آیا وطن از معنای ملی و حماسی‌اش خالی شده؟ اینک سفری در گریز از سرزمین مادری، استقامت و شجاعت می‌خواهد. مردن در راه آیندگان امروز چه معنایی دارد؟ وطن‌دوستی ذیل چه دستگاه فکری قابل تعریف است؟ وقتی هر کدام از ما با خودش در خلوت خودش این پرسش را مطرح می‌کند که به چه میزان حاضر است برای وطن هزینه کند، چه پاسخی شنیده می‌شود؟ وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می‌نماید؟ امید کجاست تا خود جهان به قرار باز آید؟ (الف. بامداد) از آنجا که نقش جناح رانت‌جو و انحصارجو در کشتن امید به وطن در جوانان روشن است، در این یادداشت می‌کوشم در اساس به نقشی که روشنفکران (دینی و دگراندیش) در محو امید آنها داشته‌اند، بپردازم: خاورمیانه خاستگاه تاریخ، خط و قانون و تمدن، جایگاه یکتاپرستی و پیامبران آن، پرورنده عرفان و عشق و . . . اینک محل سبعانه‌ترین و نامتمدنانه‌ترین ستیزه‌ها شده و در کار فروبسته خود مانده است. در این میان هرچند به نظر می‌رسد ایران دارای وضعیتی بهتر از اکثریت قریب به اتفاق دیگر کشورهای خاورمیانه است، اما این برتری بسیار شکننده بوده و آینده، در غیاب وجود راهی مشخص برای برون‌رفت از بحرانی که دچار آن است، چندان امیدی نمی‌آموزد. ایران که پس از آغاز اصلاحات، راه نجات خاورمیانه را با مردمسالاری دینی نشان می‌داد، اینک خود بدنبال راه نجات از وضعیت نومیدکننده‌ای است که هرچند علت عینی آن قشریون یا اخباریون انحصارطبی‌اند که قدرتشان از لوله تفنگ بیرون می‌آید، اما همه روشنفکران و در اصل روشنفکران درون حاکمیت، در توانا ساختن آن‌ها برای عرض اندام دخیل‌اند. از لحاظ ذهنی، علت اصلی حاکم شدن تدریجی بور‌ژوازی مبتذل، بی‌اصول یا بی‌عار (lumpen bourgeoisie) بر اقتصاد (شامل دو عنصر اصلی بورژوازی دولتی و مستغلات)، با تبدیل تدریجی یک دولت فراطبقاتی (supra-state) اصولیِ برآمده از انقلاب (که کمابیش حامل توسعه می‌توانست باشد)، به یک دولت فراطبقاتی حامل توسعه مبتذل (lumpen  development) بی‌تردید روشنفکران سنتی و مدرن درون حاکمیت هستند. هرچند که روشنفکران بیرون حاکمیت نیز کمابیش دستشان به این دستاورد مبتذل آلوده است. این دستاورد مبتذل باعث نومید شدن همه، بخصوص آنهایی گشته که باید امیدواران ما به آینده باشند تا برای ساختن وطن بکوشند، یعنی جوانان. اما نومیدی چون زنگار و چون خوره جان و روانشان را می‌پوشاند و می‌پوساند، و وطن را برای آنها غریب می‌نماید و غربت را قریب. جوانان اگر زمره تهیدستان شهری و بخصوص سکونتگاه‌های فرودست و غیررسمی باشند دچار کنارگذاشتگی، فقر و سرگشتگی و ناهنجاری (anomy) بیشتری گشته‌اند (دزدی در این مناطق در عرض 3 سال 5 برابر گشته)؛ اگر از زمره روستاییان باشند منتظراند پدر بمیرد تا زمینش را به یک ویلاساز بفروشند و پدر نیز به دنبال زدن یک چاه غیر مجاز دیگر است؛ ، اگر از طبقه متوسطی که با آداب و ترتیب و فرهنگ (مدرن یا سنتی) بار آمده باشند، به پدر مادرشان برای به دنیا آوردنشان در ایران یا حتا دزد نبودن بد می گویند و برای گریز از سرنوشت آنها، راه رهایی را در خارج دیده و تا زمانی که در وطن هستند وطن موجود را با انبر برمی‌دارند؛ اگر از اخباریون باشند حاضراند برای امکانات بعدی درون و برون‌وطنی، انواع هتک حرمت‌ها کنند، دلار چمدانی ردو بدل نمایند، اسناد موزه‌ها را بین راه بدزدند یا از دیوار سفارت‌ها بالا بروند؛ و اگر از فرزندان رانت‌جویان حاکم یا بورژوازی بی‌عار باشند که بدتر از همه‌اند، نه اصول می‌شناسند و نه وطن و بیش از آنها به پورشه دل بسته‌اند! عمده‌ همه جوانان چه وطن را دوست داشته باشند یا نه، نومید و سرخورده و نسبت به سرنوشتش بی‌ٰتفاوت شده‌اند و گویا این ترانه را هم‌خوانی می‌کنند: براین رود پا درجای امیدی درخشید که دگر نیست: امید سعادتی که پابرجا می‌نمود لیکن در بستر خویش به جز خوابی گذرا نبود. (الف. بامداد) نهاد (institution) قواعد پایدار روابط انسانی یا اجتماعی است. نهادها در شعور انسان‌ها شکل می‌گیرد و در واقع قراردادهای رسمی (قانون) و غیررسمی (عرف) اجتماعی است. منشاء نهادها برآمده از دستگاه ذهنی منسجمی است که روشنفکران پی‌گیرانه به جامعه عرضه می‌کنند و به کوشش و استدلال آنها، جامعه نهادهای نوین را برگزیده و مبنای قرارداد اجتماعی و روابطش قرار می‌دهد. بخصوص اگر در جامعه مدرن، روشنفکران ارگانیک دارای امکان خلق و عرضه مبانی نظری نهادها را نداشته باشند نهادهای مقوم توسعه درون‌زا و پایدار برپا نمی‌شود. همین استدلال را (که از زبان نهادگرایان جدید بود) مارکس به عنوان یک نهادگرای قدیم به این گونه کرده است: البته سلاح نقد نمی‌تواند جای انتقاد با اسلحه را بگیرد. قدرت مادی را باید با نیروی مادی سرنگون کرد. اما نظریه نیز همین که توده‌ها را فراگیرد به نیروی مادی تبدیل می‌شود. نظریه زمانی توده‌ها را فرا خواهد گرفت که به دل توده‌ها بنشیند و زمانی به دل توده‌ها خواهد نشست که رادیکال باشد. رادیکال بودن یعنی به ریشه قضایا پی بردن. اما برای انسان ریشه چیزی نیست جز خودِ انسان. (گامی در نقد فلسفه حق هگل، ترجمه مرتضی محیط، نشر اختران). اگر استدلال‌های بالا را قبول داشته باشیم، آن گاه همه تقصیرها را بگردن نقدِ با اسلحه‌ی حریفِ دیکتاتور مسلک، استبداد شرقی (ایرانی) غنی شده با درآمد نفت، امپریالیسم، نولیبرالیسم، مارکسیسم، غربزدگی و غیره نخواهیم انداخت و برای جبران کاستی‌های گذشته به پرداختن نظریه‌ای خواهیم پرداخت که به ریشه‌ی قضایا پی برده باشد. به چرایی و چگونگی آن چه آمد، در حد بضاعت و امکان پژوهش و انتشار آزاد، در سخنرانی و نوشته‌هایی مختلف (از آن جمله در نشریه‌های مهرنامه و آسمان) پرداخته‌ام و اخیرا در درس‌گفتار در حال ادامه خود در موسسه پرسش با عنوان «اقتصاد سیاسی ایران: نظریه خاکستری و درخت سبز تاریخ» کوشیده‌ام دقت و انسجام بیشتری به آنها بدهم. اما آن چه روشن است نبود حداقل امکانات پژوهش آزاد برای دگراندیشان در داخل کشور و نبود حداقل امکانات تبادل آزاد (نه در حد تلگرام و ای میل) اندیشه با خارج کشور، بار کوتاهی‌های دگراندیشان را سبک می‌کند، هرچند که آنها را از تقصیرات خاص خود مبرا نمی‌سازد. شگفت‌ این که با وجود همه ناکامی‌های روشنفکران جناح‌های مختلف حاکمیت برای توسعه ایران، که به توسعه‌ای مبتذل و مضر حتا برای طبیعت انجامیده است، کوششی حداقلی برای بهره‌گیری از خرد جمعی از ناحیه آنها مشاهده نمی‌شود. تنها در آستانه‌های انتخابات است که جناح‌های معتدل‌تر حاکمیت دلشان برای دگراندیشان تنگ می‌شود تا در آنها «ذوب شده» و بخصوص طبقه متوسط و بخشی از کارگران را برای حضور در انتخابات (آن هم به هر قیمت) ترغیب نمایند. دولت اعتدال، تنها معنای اعتدال در داخل جناح‌های حاکمیت داشته و از ثمرات آن تنها چند استادِ نیمه‌دگراندیش باقی مانده در دانشگاه با شرکت‌های به اصطلاح دانش‌بنیان می‌توانند بهره‌مند شوند و . . . به زایش دیگرباره‌ امید چندگاه باقی است؟ (الف. بامداد) پایان پیام