رییس بنیاد باران در یکصدودهمین نشست تخصصی بنیاد باران

به دنبال اسلام پساتجدد هستیم، نه اسلام پیشاتجدد

ما باید الگوسازی کنیم. نظامی که در آن انسان دارای حق و حرمت است، برای همه برخورداری وجود دارد، با پیشرفت‌های مختلف سازگار است و عدالت که هدف بزرگ پیامبران الهی است، در آن رعایت می‌شود. این الگو باید مطرح شود و بگوییم اسلامی که ما می‌گوییم، همان جنبه‌های مثبت غرب را دارد و جنبه‌های منفی‌اش را ندارد. این کار مهمی است و برای تحقق آن نیازمند حضور همگان در عرصه هستیم و نیز رسیدن به یک وحدت نظر برای ساختن و پیشرفت کشور و رسیدن به اهداف انقلاب. الگوسازی رسالت انقلاب است. اگر ما امروز از آزادی، عدالت و پیشرفت دفاع می‌کنیم، مسائلی است که باید پیاده شوند تا حقانیت و عظمت انقلاب ما و اسلام موردنظرمان مشخص شود و خود همین باطل‌السحر اسلام‌ستیزان خواهد بود. ما باید الگوسازی کنیم. نظامی که در آن انسان دارای حق و حرمت است، برای همه برخورداری وجود دارد، با پیشرفت‌های مختلف سازگار است و عدالت که هدف بزرگ پیامبران الهی است، در آن رعایت می‌شود. این الگو باید مطرح شود و بگوییم اسلامی که ما می‌گوییم، همان جنبه‌های مثبت غرب را دارد و جنبه‌های منفی‌اش را ندارد. این کار مهمی است و برای تحقق آن نیازمند حضور همگان در عرصه هستیم و نیز رسیدن به یک وحدت نظر برای ساختن و پیشرفت کشور و رسیدن به اهداف انقلاب. الگوسازی رسالت انقلاب است. اگر ما امروز از آزادی، عدالت و پیشرفت دفاع می‌کنیم، مسائلی است که باید پیاده شوند تا حقانیت و عظمت انقلاب ما و اسلام موردنظرمان مشخص شود و خود همین باطل‌السحر اسلام‌ستیزان خواهد بود.   نشست‌های ماهانه-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: یکصدودهمین نشست تخصصی ماهانه بنیاد باران با سخنرانی ریاست این بنیاد، سیدمحمد خاتمی، در محل مرکز همایش‌های بین‌المللی رایزن برگزار شد. در ادامه متن کامل سخنرانی وی آمده است: سال جدید را خدمت همه شما و همه ملت شریف ایران و همه آنان که ایران را دوست دارند و نوروز را گرامی می‌دارند، تبریک عرض می‌کنم و امیدوارم سالی پر از خیر  و برکت برای همه مردم دنیا به‌خصوص ملت شریف ایران باشد و از جهات مختلف، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و علمی، سالی پربرکت باشد و همچنین میلاد مولای موحدان و مومنان، حضرت علی‌ابن‌ابی‌طالب (ع)‌ را تبریک عرض می‌کنم و نیز پیشاپیش مبعث پیامبر اسلام (ص)‌ را خدمت شما تبریک می‌گویم و امیدواریم که به برکت این اعیاد، روزهای خوبی در انتظار همه ما باشد. من ابتدا مطلبی را در نظر گرفته بودم که در این جلسه مطرح کنم، اما دیدم وقت زیادی را می‌طلبد و آن را به بعد موکول می‌کنیم و به مساله‌ای می‌پردازم که این سال‌ها مطرح بوده و منشاء آثار زیانباری بوده برای ملت ما و انقلاب ما. این موضوع، مساله اسلام‌ستیزی و ایران‌ستیزی است که بیشتر از سوی سیاستمداران مطرح می‌شود و سعی می‌شود به نحوی از انحاء افکار عمومی چه در دنیای اسلام و چه در غرب، افراد را تحت تاثیر قرار دهند تا به اهداف خود برسند. اسلام‌ستیزی، پدیده خیلی جدیدی است که سابقه آن به نیمه دوم قرن بیستم بازمی‌گردد. البته تعارض میان ادیان مختلف، از جمله اسلام با سایر ادیان به نحوی از انحاء در تاریخ وجود داشته اما بیشتر آن‌ها تفاوت میان پیروان ادیان با یکدیگر بوده است. مثلا جنگ‌های صلیبی که جنگ‌های مقدس هم نام گرفت با استفاده از انگیزه‌ها و انگاره‌های مردم مسیحی برای بقول خودشان ازپس گرفتن بیت‌المقدس به این سوی عالم آمدند و جنگی خونین را ثبت کردند و یا آنچه که پایان قرون وسطی اتفاق افتاد، فتح قسطنطنیه توسط سلطان محمد فاتح و تبدیل قسطنطنیه به اسلامبول و شکست رم شرقی که پایان حاکمیت مسیحیت بر بخشی از نقطه جهان بود. البته همه این‌ها جنگ‌ها و به خصوص جنگ صلیبی منشاء کینه‌های بزرگی . ذهنیت‌های تاریخی سختی میان دو طرف جنگ، یعنی مسیحیان و مسلمانان شده است و این کینه به نظرم با تهاجم ترکان به اروپا و فضایی که در پی آن پیش آمد، تشدید هم شده است. خلاصه آنکه این تعارض‌ها و اختلاف نظرها بین ادیان بوده است، اما مساله اسلام‌ستیزی یا قبل از آن، دین‌ستیزی، یک پدیده جدید است که از متن تاریخ و تمدن و روح تمدن غرب، یعنی تجدد و مدرنیته درآمده است. گرچه از سوی برخی منادیان ظاهر و آشکار تجدد،‌ یعنی نویسندگان دوران روشنگری در در اروپا و فرانسه به طور خاص، گرایش‌های دین‌ستیزانه وجود داشت، اما باز نمی‌توانیم بگوییم تمدن غرب یک تمدن دین‌ستیز است، هرچند حاصل این تمدن و سیر آن باعث شد که دین از عرصه حیات اجتماعی بیرون رود.  یعنی نهایت چیزی که تجدد خواستار آن بود، سکولاریسم بود. البته باید توجه داشت سکولاریسم، دین‌ستیزی نیست، ولی دین را از عرصه حیات اجتماعی انسان بیرون می‌کند، حتی برخی سکولارها و استوانه‌های تجدد برای دین خیلی هم احترام قائل‌اند ولی می‌گویند دین نباید در عرصه حیات اجتماعی دخالت کند و حاکمیت باید به دست عقل انسانی باشد و هم در تشخیص امور، درست و نادرست و هم در تشخیص بایدها و نبایدهای زندگی جمعی، دین نباید نقشی داشته باشد. همانطور که گفتم بعضی از پیشوایان و چهره‌های بارز روشنگری،‌ دین‌ستیز بودند، آن هم البته بیشتر علیه مسیحیت؛ در عین حال برخی‌شان از اسلام ستایش‌هایی داشتند. اگر بخواهیم دین‌ستیزی در دوران جدید را در نظر بگیریم، به طور خاص از سوی مارکسیست‌ها مطرح شد و نیز نوعی دین‌ستیزی خاص هم آمد، مثل یهودی‌ستیزی که باز از یک جریانی خاص سربرآورد که آن جریان حاصل تمدن غرب بود، مثل ناسیونالیسم آلمان و فاشیسم ایتالیا. زمانی در یکی از سخنرانی‌هایی که در خارج از ایران داشتم، گفتم در سراسر تاریخ اسلام، شما ستیزی با ادیان دیگر را نمی‌بینید. البته سیاستمدارانی بودند که هم به مسلمانان و هم به غیرمسلمانان ظلم کردند، حتی ممکن است به بهانه‌های دینی این ظلم را انجام داده‌ باشند، ولی ربطی به دین نداشته است. قرن‌ها، مسلمانان با غیرمسلمانان در کنار هم زندگی کردند، در حالیکه در غرب اینگونه نبوده، اصلا یهودی‌ستیزی محصول غرب است. مارکسیست هم پدیده‌ای است که از دل غرب درآمده است. اسلام‌ستیزی نیز به طور خاص اگر هم بوده، خیلی گسترده نبوده است و با پیروزی انقلاب اسلامی این پدیده وسعت و عمق بیشتری می‌گیرد و آوازه بیشتری پیدا می‌کند. در دهه ۸۰، زمانی‌که آثار و نشانه‌های سقوط و از بین رفتن و شکست اردوگاه شرق آشکار شده بود، آن زمانی که شوروی از هم نپاشیده بود و سقوط مارکسیسم به این صورت مطرح نشده بود، آقای نیکسون، رییس‌جمهور اسبق آمریکا کتابی نوشت که در آن پایان جنگ سرد را به نحوی اعلام کرد و در آنجا گفت دشمن آینده غرب و به خصوص آمریکا، اسلام است و ما امروز با دشمن تازه‌ای هستیم که باید خود را برای مقابله با آن آماده کنیم. بعد از آن، نظریه‌ای در مجله سیاست امور خارجی آمریکا توسط آقای ساموئل هانتیگتون مطرح شد،‌ تحت عنوان جنگ تمدن‌ها. او اعلام کرد که اگر تا به حال، جنگ‌ها بر اثر منافع اقتصادی و سیاسی بوده، در جنگ‌های آینده، جنگ‌ها، جنگ تمدن‌ها است. وی چند تمدن را هم مطرح کرد و گفت گسل میان این تمدن‌ها فعال شده و لذا ستیز تمدن‌ها رخ می‌دهد که یکی از مهم‌ترین آن‌ها اسلام است. البته محتوا از آقای هانتیگتون است و این تعابیر از من است. من در اینجا نمی‌خواهم بگویم که آن حرف آقای نیکسون یا نظریه آقای هانتیگتون، توطئه‌ای از پیش طراحی شده است،‌ اما معتقدم این نظرات ناشی از ذهنیتی است که قابل بررسی است. به هر ترتیب از درون این نظریات مساله اسلام‌ستیزی و بخصوص ایران‌ستیزی مطرح شد. وقتی انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید، همان‌ها گفتند کانون اسلامی که رقیب و درگیر ماست، ایران است و ایران مظهر آن اسلام است و به طور خاص گفتند مراد ما اسلام سیاسی است. اسلامی که مدعی است می‌تواند نظام داشته باشد. آن‌ها معقتد بودند با این اسلام باید مبارزه کرد که البته ذهنیت هم قابل فهم بود، چون بالاخره غرب سابقه و تمدن و گذشته بزرگی داشت و دارد و این توهم را هم داشت  که پایان تاریخ است، نظریه‌ای که همزمان با آن نظرات مطرح شد و می‌گفت تاریخ بشر در مدرنیته و تجدد به مرحله کمال خودش رسیده و تجدد در لیبرال‌دموکراسی به کمال خودش رسیده و لیبرال‌دموکراسی هم در آمریکا. بنابراین تاریخ از نظر طولی هدف ندارد که بدان برسد، هرچه بوده، به آن رسیده است و آن سبک زندگی و نظامی است که ما در آمریکا شاهد آن هستیم. نقطه نهایی که بشر به آن رسیده، چیزی است که در آمریکا بوجود آمده و بشر هم آمریکایی می‌شود و یا از بین می‌رود. البته این نظریه از سوی طراح آن، بعدا رد شد. این دیدگاهی است که بوجود آمده و قبل از آن هم آگوست کنت زمینه‌های فکری و فلسفی‌اش را آورده بود که چند دوره برای تاریخ بشر  ذکر کرده بود: دوره اسطوره، دوره فلسفه و دوره علم که این آخرین مرحله‌ای است که انسان به آن رسیده و لذا باید همه چیز علمی باشد. به هرحال با انقلاب اسلامی و اسلام سیاسی،‌ این القاء را بوجود آوردند کهانگاره‌ها و انگیزه‌های غرب  قرار است برچیده شود و لذا احساس دشمنی بزرگی بوجود آمد. اتفاقا پست‌مدرن‌ها که کار عمده‌شان شالوده‌شکنی مدرنیته و روح تمدن غرب است از انقلاب اسلامی استقبال کردند. پست‌مدرن‌ها به مبانی تمدن و تفکر غرب اعتراض دارند. البته نه به این معنا که باید بازگشت به عقب کرد، بلکه نقایص و کاستی‌ها و نتایج بدی که غرب داشته را مطرح می‌کنند، اما درعین حال طرح دیگری هم ندارند که بالاخره به جای تجدد چه بگذاریم؟ اگر طرحی هم دارند، خیلی مبهم است. بیشتر شالوده‌شکنی می‌کنند و البته حرف‌های مهمی هم دارند. از جمله کسانی‌که در ستایش انقلاب اسلامی کتاب نوشت، میشل فوکو است که جزوه‌ای بود و به صورت کتاب منتشر شد. گرچه برخی پست‌مدرن‌ها حرف‌شان را در این زمینه پس گرفتند. اما غرض این است که بگویم ذهنیتی وجود داشته و دارد که معتقد است غرب این‌ همه تلاش کرده، تمدنی بوجود آورده، تمدنی که دستاوردهای بزرگی داشته و حالا اسلام سیاسی‌ای آمده که آن مبادی تمدن غرب و شکل‌اش را نفی می‌کند و می‌گوید من به شکلی دیگر می‌خواهم همه این‌ها را تجربه کنم. در واقع یک نوع ایجاد لرزه و خدشه در انگاره‌ها و انگیزه‌های تمدن غرب بوجود آمد. به هر حال اسلام به عنوان یک دشمن و اسلام‌ستیزی به عنوان یک روند و رویکرد و راهبرد، مطرح شد و سعی شد افکار عمومی تحت تاثیر آن قرار بگیرد. این کار بیشتر کار سیاستمدارانی بود که در پس این پرده، منافع مادی و معنوی خود را در خطر می‌دیدند و از طریق رسانه‌ها و افکار عمومی سعی کردند این مساله را جا بیاندازند و توجیه‌کننده تعارض‌شان با اسلام و ضربه‌هایشان به اسلام باشد. یک تصمیم کاملا سیاسی که مدد می‌گیرند از جنبه‌های فکری. اخیرا هم این آقایی که در آمریکا روی کار آمده است به صراحت گفت دشمن ما اسلام سیاسی است و ما با آن مبارزه می‌کنیم. در دوره‌های اخیر این مساله بیشتر مطرح‌ می‌شود و می‌بینیم رییس رژیم صهیونیستی هم نگرانی‌اش از اسلام سیاسی است و آن را بزرگ‌ترین دشمن خود می‌داند و کانون آن را هم ایران می‌داند و می‌گوید اگر تروریسم خطری بزرگ برای ما است، از اسلام سیاسی است که تروریسم درمی‌آید و ایران هم کانون تروریسم است. خیلی جالب است که آقای نتانایهو، نگرانی‌اش از این بابت است که جایی تروریسم رشد نکند، در حالیکه رژیم صهیونیستی خود بر پایه ترور و اشغال و سرکوب و پایمال کردن حقوق مردم بوجود آمده است. البته همزمان با این‌ها، جریان دیگری هم وجود داشته که مکمل بوده و آن جریان‌های واپس‌گرای ارتجاعی خشونت‌گرا هستند که به عنوان نمونه‌هایی برای آنچه آنان ادعا می‌کنند، معرفی می‌شوند. اما جالب اینجاست، بزرگ‌ترین توجه آن‌ها به ایرانی است که اسلام‌اش،‌ منادی جمهوری اسلامی است. انقلاب اسلامی، اسلام را با جمهوری معرفی کرد، جمهوری‌ای که خود از دستاوردهای دنیای جدید است. اما این اسلام را با سفسطه تخریب می‌کنند در مقابل از آن اسلام واپس‌گرای مرتجع برای رسیدن به اهداف خود حمایت می‌کنند. این وجهه سیاسی و استعماری غرب است که چون همه هویت و موجودیت خود را بر اساس تصاحب منابع مادی و انسانی دنیا تعریف کرده است، چنین رفتاری دارد و اگر احساس کند جایی از مداری که خودشان تعریف کردند، خارج شده و حاضر نیست تحت فرمان و سازوکارهای غربی حرکت کند، حملات‌شان را متوجه همانجا می‌‌کنند. من در ادامه می‌خواهم چند نکته را عرض کنم. اول اینکه باید هوشیار باشیم و در مقابل این توطئه و خطر بایستیم. هم واقعیت این جوی که ایجاد می‌کنند را افشا کنیم و بگوییم که چه کسانی و با چه انگیزه‌هایی و چه مقاصد شومی، اسلام‌ستیزی را مطرح می‌کنند و در واقع افکار عمومی را متوجه افکار خود انسان‌ستیزانی کنیم که اسلام‌ستیزی را در دنیای امروز مطرح می‌کنند. هم‌چنین باید آمادگی داشته باشیم برای مقابله آنان. چون اسلام‌ستیزی، بهانه‌ای است برای تهاجم، از بین بردن و ضربه زدن به ما و لذا ما باید هم آمادگی ذهنی داشته باشیم و هم آمادگی مادی و دفاعی و امنیتی تا خطرات آن‌ها را خنثی کنیم، خطراتی که از اول انقلاب بوده، از تحریم گرفته تا جنگ. همه ما باید آمادگی داشته باشیم و از کیان خود و انقلاب‌مان دفاع کنیم. دوم اینکه خود ما هم باید متوجه تفاوت بین اسلامی باشیم که در انقلاب اسلامی ما بود و ملت ما آن را خواست، و اسلام‌های دیگری که مطرح می‌شود که به نوعی در برابر اسلام انقلاب اسلامی قرار می‌گیرد. یعنی اسلام خشونت‌گرای واپس‌گرا. در حالیکه اسلامی که ما به آن تاکید داریم، در عرصه اجتماعی، خواستار جمهوری است، جمهوری اسلامی است. لذا ما باید بشدت پافشاری کنیم بر اینکه اسلام مورد نظر ما اصلا قصد بازگشت به دوران ماقبل تجدد ندارد و اتفاقا به پساتجدد می‌اندیشد. همچنان که خود غربی‌ها متوجه این دوران شدند و فکر می‌کنند که برای این دوران چه باید کرد؟ سوم اینکه میان وجهه فکری غرب و وجهه سیاسی آن که بیشتر در چهره استعماری‌اش ظاهر شده، باید فرق گذاشت. در وجهه سیاسی‌ غرب، سرکوب و نابودی دشمنان و رقیبان به هر شکلی، جدی است و لذا راهکار برای ما نیز مقابله است، البته مقابله عاقلانه و مدبرانه. ولی در جنبه فکری آنچه که مطرح است، گفت‌وگو است. یعنی اگر ما معتقدیم فکر اسلامی دارای مبانی محکم و قوی است، باید بتواند با غربی که مبانی فکری خود را دارد، گفت‌وگو کند. گفت‌وگوی تمدن‌ها، اینجاست که معنا پیدا می‌کند. تفکیک میان این دو، سبب خواهد شد که در عرصه سیاسی و امنیتی، در برابرشان، ایستادگی و مقاومت داریم، ولی در عرصه فکری با آن‌ها، گفت‌وگو داریم که البته نمایندگان قسمت سیاسی،‌ سیاستمداران و قدرتمداران غربی هستند و نمایندگان قسمت فکری، متفکران و هنرمندان و اندیشمندان هستند. با این تفکیک، وقتی با غرب فکری روبرو هستیم، هدف ما نفی غرب نیست، نقد غرب است و نیز اجازه بدهیم که آن‌ها ما را نقد کنند و با هم گفت‌وگو کنیم و حتی بالاتر از این، بده‌بستان با آن‌ها داشته باشیم. گرچه غرب از نظر سیاسی، در خیلی از کشورها، ازجمله کشور ما خسارات فراوانی ایجاد کرده، اما همه غرب، این نیست. غرب دستاوردهای بزرگی داشته که البته همان‌ها هم قابل نقد است که می‌توان آن‌ها را با مبانی خودمان نقد کنیم. لذا به طور خلاصه راهبرد کلی ما در برابر غرب اینگونه باید باشد:‌نقد و پذیرش و نه نفی کامل آن‌ها، نه آنچنان که واپس‌گرایان انجام می‌دهند و نیز ایستادگی در برابر وجهه سیاسی غرب که به صورت استعمار بروز و ظهور کرده است. یک بار در یک سخنرانی‌ای که در غرب داشتم، در بخش پرسش و پاسخ‌ها، گفتم وقتی ما می‌گوییم غرب، با آنچه که شما غربی‌ها از آن احساس می‌کنید، خیلی فرق دارد. شما وقتی که می‌گویید غرب، حقوق بشر به ذهن‌تان می‌آید –فارغ از آنکه چقدر اعمال می‌شود- حق شهروندی مطرح می‌شود، پیشرفت‌های علمی و صنعتی به ذهن‌تان می‌آید، تلاش برای آرام‌تر شدن و لذت‌بخش‌تر شدن زندگی انسان‌ها، مطرح می‌شود اما منٍ شرقی وقتی از غرب می‌گویم به یاد اشغالی می‌افتم که از طرف غربی‌ها صورت گرفته، تحمیلی که از سوی آنان حاصل شده است، تحمیل سیاست‌های قدرتمداران غربی توسط مستبدان فاسد داخلی که حتی کودتا هم می‌کنند تا اهداف استعماری خود را دنبال کنند. آنجا گفتم بنابراین وقتی ما می‌گوییم غر ب، باید تفاهم کنیم و ببینیم کدام غرب مورد نظرمان است؟ نگاه منٍ شرقی‌ای به غرب که خیلی از منابع‌ام توسط همین غرب به تاراج رفته با شمایی که در منابع و مواهب آمده از شرق، غرق هستید، فرق می‌کند. از این رو باید جنبه فکری و ارزشی غرب از جنبه سیاسی و استعماری غرب،‌ جدا شود. چهارم، توجه به اقتضائات و انگیزه‌ها و انگاره‌های ما مسلمانان است. البته ما معتقدیم اصل دین جاودانه است و کهنه و نو ندارد،‌ اما اندیشه انسان‌ها،‌ نو و کهنه می‌شود. مساله‌ای که می‌خواستم مطرح کنم و در این وقت نمی‌گنجد و باید در وقت مستقل دیگری به آن پرداخت، مساله نواندیشی دینی است. من اصطلاح روشنفکری دینی به کار نمی‌برم که سوءتفاهم ایجاد کند. ما باید بدانیم که با کدام پیش‌فرض‌ها سراغ دین خدا می‌رویم و چگونه آن‌ها را استنباط می‌کنیم و چگونه می‌توانیم به پرسش‌های زمانه پاسخ دهیم و به مسایلی بپردازیم که هر لحظه نو می‌شوند و سوالاتی تازه را مطرح می‌کنند. به عبارتی دیگر،‌ همچنان که در بندهای قبلی گفتم، ما در برابر غرب،‌ به نقد آن می‌اندیشیم،‌ نه به نفی آن،‌ حالا هم می‌گویم ما به نفی سنت نمی‌اندیشیم،‌ چون سنت،‌ پایه هویت ماست، اما به نقد سنت می‌اندیشیم. آنچه که از گذشته به جا مانده قابل نقد است، اگرچه در گذشته پاسخگوی نیازها و برطرف‌کننده مشکلات بوده است، اما با تغییر نیازها، ما نیازمند پاسخ‌های متناسب‌تر و امروزی‌تر و نیز راهکارهایی برای رفع نیازهای امروزمان هستیم. اجتهاد و نوآوری در بینش خود نسبت به دین خود، مساله‌ای است که باید همواره مورد توجه ما باشد. یکی از محورهای اصلاح‌طلبی و تعهد فکری یک مسلمان،‌ این است که بگوید اسلام آینده و اسلام پساتجدد،‌ نه اسلام پیشاتجدد، چون تاریخ بشر سیری داشته، در این سیر به تجدد رسیده است، گرچه این تجدد پایان تاریخ نیست، همچنانکه خود غربی‌ها هم می‌گویند.  اسلام پیشاتجدد نه ممکن است و نه اگر ممکن باشد، مفید است. اگر ما نقدی داریم، به خلاها و مشکلاتی است که این تمدن با آن روبرو است. خود غربی‌ها به این مشکلات توجه کردند،‌ما هم می‌توانیم از بیرون به آن نگاه کنیم و نقص‌ها و عیب‌ها را ببینیم و به پساتجدد بیاندیشیم. به مرحله‌ای که همه دستاوردهای تمدن غرب را داشته باشیم و مشکلات و خلاهای آن را حذف کرده باشیم. این مرتجعان و واپس‌گرایان و تنگ‌نظران هستند که به پیشاتجدد می‌اندیشند. مساله آخر، الگوسازی است. ما به انقلاب اسلامی افتخار می‌کنیم و تاکید می‌کنیم که پیشنهاد انقلاب اسلامی ما جمهوری اسلامی بود. در مقابل برخی گرایش‌های واپس‌گرا که خلافت اسلامی و تعابیری از این دست داشتند. الان که اینگونه شده، مهم‌ترین رسالت ما الگوسازی است. باز گفتم و تکرار می‌کنم که انقلاب موفق، دو مرحله دارد، یکی مرحله تخریب است، یعنی از بین بردن نظامی که بوده. خیلی از انقلاب‌ها در همین مرحله متوقف می‌شوند و گمان می‌کنند رسالت‌شان همواره تخریب است. با اینکه آن رژیم رفته، باید دشمن را بیافرینیم و همیشه در حال تخریب باشیم. در حالیکه مرحله مهم‌تر انقلاب،‌ مرحله ساختن است. ما باید الگوسازی کنیم. نظامی که در آن انسان دارای حق و حرمت است، برای همه برخورداری وجود دارد، با پیشرفت‌های مختلف سازگار است و عدالت که هدف بزرگ پیامبران الهی است، در آن رعایت می‌شود. این الگو باید مطرح شود و بگوییم اسلامی که ما می‌گوییم، همان جنبه‌های مثبت غرب را دارد و جنبه‌های منفی‌اش را ندارد. این کار مهمی است و برای تحقق آن نیازمند حضور همگان در عرصه هستیم و نیز رسیدن به یک وحدت نظر برای ساختن و پیشرفت کشور و رسیدن به اهداف انقلاب. الگوسازی رسالت انقلاب است. اگر ما امروز از آزادی، عدالت و پیشرفت دفاع می‌کنیم، مسائلی است که باید پیاده شوند تا حقانیت و عظمت انقلاب ما و اسلام موردنظرمان مشخص شود و خود همین باطل‌السحر اسلام‌ستیزان خواهد بود. به هر حال مرحله مهمی از تاریخ را داریم طی می‌کنیم و امیدواریم که خداوند همه ما را موفق بدارد که در مسیر مورد رضایت‌اش حرکت کنیم. پایان پیام