پرسش‌هایی درباره نقد ادبی و ادبیات سرگرم‌کننده

دغدغه‌ها به جای غول‌ها سخن می‌گویند

احمد پوری: به نظر من بحث‌های اخیر درباره لذت‌بخشی ادبیات و وظیفه اولیه آن برای زدودن مرارت‌های زندگی، برخی از مرزها را مغشوش کرده و واکنش‌های گاه عجولانه را سبب شده است. من شخصا اعتقاد به ادبیاتی دارم که پیش از آن که مرارت آموختن پیچیدگی‌های زندگی را تحمیل کند، ذره‌ای از فشار آن حداقل در دل و جان بکاهد. شمس آقاجانی: اکنون البته می‌دانیم که خلق آثار ادبی (هنری) مقید به و محصور در پارادایم‌ها و قواعدی از پیش تعیین شده نیست و این آثار را دیگر نمی‌توان با چارچوب‌ها و معیارهایی تغییرناپذیر نقد و قضاوت کرد. کیوان باژن: از طرفی وقتی یک بیان نو و تجربه‌گرا، با نقدی که مربوط به عصر گاری است روبه‌رو می‌شود، خب بی‌شک تضاد بین منتقد و شاعر و نویسنده به وجود خواهد آمد. احمد پوری: به نظر من بحث‌های اخیر درباره لذت‌بخشی ادبیات و وظیفه اولیه آن برای زدودن مرارت‌های زندگی، برخی از مرزها را مغشوش کرده و واکنش‌های گاه عجولانه را سبب شده است. من شخصا اعتقاد به ادبیاتی دارم که پیش از آن که مرارت آموختن پیچیدگی‌های زندگی را تحمیل کند، ذره‌ای از فشار آن حداقل در دل و جان بکاهد. شمس آقاجانی: اکنون البته می‌دانیم که خلق آثار ادبی (هنری) مقید به و محصور در پارادایم‌ها و قواعدی از پیش تعیین شده نیست و این آثار را دیگر نمی‌توان با چارچوب‌ها و معیارهایی تغییرناپذیر نقد و قضاوت کرد. کیوان باژن: از طرفی وقتی یک بیان نو و تجربه‌گرا، با نقدی که مربوط به عصر گاری است روبه‌رو می‌شود، خب بی‌شک تضاد بین منتقد و شاعر و نویسنده به وجود خواهد آمد. زحمت طراحی سوالات و نیز جمع‌آوری پاسخ‌ها از اساتید مختلف، به عهده خانم «کبوتر ارشدی»‌ بوده است. گروه روشنفکری-پایگاه تحلیلی بنیاد باران: چندی پیش پرسشی را پیرامون معیار و محک ادبی بودن یک شعر،‌ داستان و... مطرح کردیم که اینک پاسخ‌هایی را از سوی چند نویسنده و شاعر می‌خوانیم. ضرورت این پرسش همانا مواجهه ما با متنی برآمده از گسیختگی‌ها و بی‌نظمی‌های جهان نوین است، وقتی رویکرد جزمی ‌و قطعی کم‌کم رنگ می‌بازد و جای خودش را به شک می‌دهد ، شک بر قضاوت ما در کلیت‌هایی غایی درباره شعر و ادبیات! به هر حال رویکردی دیگر به ما گوشزد می‌کند که گویا به آسانی نمی‌شود از منظر دانایی کل بدون ورود به حیطه‌های دقیق نقد ادبی -آن هم نه در دفاع از یک گونه که با شناخت از همه گونه‌ها و رخدادهای تازه- با متن روبه‌رو شد. اینک پرسش‌های ما و پاسخ‌های ۱- احمد پوری (نویسنده و مترجم)،  ۲- شمس آقاجانی (شاعر و منتقد)، ۳- کیوان باژن (نویسنده و روزنامه نگار) پرسش نخست: در دوره‌ای راحت‌تر می‌شد متنی را ارزش‌داوری کرد و اعلام کرد که ادبی هست یا نه. همچنین می‌شد متنی را در جایگاه والای شعر قرار داد یا به دور انداخت. گرچه هنوز هم هستند ادبا یا شعرایی که این رویکرد را قبول دارند و در مقام خود متن را قضاوت می‌کنند. با توجه به تضاد بین "اصل بیانگری" و "اصل ادبیت" و تجربه‌های متنوع نوشتار و نفس تجربه‌گرایی و نقد هنجارهای زیبایی‌شناختی و ظهور ادبیات مجازی و سایر مولفه‌های دیگر، به نظر می‌رسد غولی که مهر تایید و تکذیب ادبیات را بر متن‌ها می‌کوبید از اریکه قدرتش به زیر کشیده شده است. جدای از خوب یا بد بودن چنین وضعیتی، با یک واقعیت طرف هستیم. واقعیتی پر از تکثر و آراء و سلیقه.  نظر شما چیست؟این وضعیت آسیب‌ها و چشم‌اندازهای ویژه خود را دارد که ما را به چالش می‌کشد . پرسش دو: به نظر شما رمان خوب می‌تواند سرگرم‌کننده نباشد؟ سرگرمی ‌به چه معناست؟ به نظر شما آن کس که بوف کور می‌خواند تعریفش از سرگرمی‌ چیست؟ تعریف سرگرمی ‌آیا به تناسب موقعیت اجتماعی-فرهنگی و مقوله ذوق مخاطب تفاوت ماهوی پیدا نمی‌کند؟ امروز که سلسله مراتب ژانرها متلاشی شده و «همه چیزها سخن می‌گویند» و هر مساله پیش‌پاافتاده‌ای می‌تواند موضوع اصلی یک کتاب باشد، به نظر شما حرف زدن از سرگرمی ‌دشواری نظری پیدا نمی‌کند و نیاز به تبیین دقیق ندارد؟   photo_2017-06-10_16-11-03 پاسخ سوال نخست: البته مرز میان ادبیت و بیانگری هرگز خیلی مشخص نبوده و نمی‌توان گفت که امروز رسانه‌های جدید و شبکه‌های اجتماعی آنرا مخدوش کرده است، اما واقعیت ظهور ادبیات مجازی حاکی است که ما با نوع بی‌سابقه‌ای از ادبیات روبرو هستیم که در آن اقتدارگرایی و اسنوبیسم سابق کمتر دیده می‌شود. در واقع نوعی دموکراسی بیان و ارائه ذوق پدید آمده که دیگر نیازی ندارد پشت در دفتر ناشران برای پذیرش چاپ منتظر باشد و بعد تازه در صف هولناک ممیزی بایستد به امید اینکه فریادی را به گوش مخاطب برساند. البته دشواری‌هایی که در پی چنین وضعیتی سر در می‌آورد مقوله‌ای است قابل تامل و  نیاز به بررسی دارد اما به طور کل می‌شود کم‌کم فروریزی اسنوبیسم ادبی و عصاقورت‌دادگی پدید آورندگان آثار ادبی را شاهد بود. پاسخ سوال دو: بله، واژه سرگرمی ‌باید دقیق شود و منظور آن مشخص. به نظر من بحث‌های اخیر درباره لذت‌بخشی ادبیات و وظیفه اولیه آن برای زدودن مرارت‌های زندگی، برخی از مرزها را مغشوش کرده و واکنش‌های گاه عجولانه را سبب شده است. من شخصا اعتقاد به ادبیاتی دارم که پیش از آن که مرارت آموختن پیچیدگی‌های زندگی را تحمیل کند، ذره‌ای از فشار آن حداقل در دل و جان بکاهد. اما ضرورتا وظیفه سرگرمی ‌را به دوش نکشد. چرا که سرگرمی ‌بیشتر گذران وقت برای دورماندن از ملالت است که می‌توان آن را از منابع دم دست غیرهنری هم بدست آورد اما آن چه باید جای واژه سرگرمی ‌را بگیرد لذت است. این جاست که بوف کور شاید شما را سرگرم به معنایی که گفته شد، نکند اما به لحاظ هنری لذت‌بخش خواهد بود و در نتیجه بخش بزرگی از وظیفه ادبیات را به جا خواهد آورد. photo_2017-06-10_16-06-49 پاسخ سوال نخست: احتمالا اولین بار این فرمالیست‌های اولیه‌ی روس بودند که در اوایل قرن بیستم «ادبیت» را در مفهوم امروزی آن مطرح و پوئتیک یا بوطیقا(poetics)  را علم شناسایی ادبیتِ آثار ادبی تعریف کردند. پسوندics  در انتهای کلمه به معنی علم مربوط به آن حوزه است مثلPhysics, Mechanics, Semiotics,….  آن‌ها معتقد بودند که مثل سایر حوزه‌ها که هر کدام دانش مخصوص به خود را دارد، علم مربوط به ادبیات هم وجود دارد و در پی آن بودند که آن را کشف و استخراج کنند. البته به تدریج این نگاه و رویکرد رادیکال تا حدود زیادی تعدیل شد و جهت‌های دیگری به خود گرفت که جای بحثش در این مجال نیست. با این همه، کاری که آن‌ها انجام دادند برای همیشه نقد ادبی و تلقی از ادبیات را تحت تاثیر خود قرار داد که دستاوردهای ارزنده‌ای داشته است. اکنون البته می‌دانیم که خلق آثار ادبی (هنری) مقید به و محصور در پارادایم‌ها و قواعدی از پیش تعیین شده نیست و این آثار را دیگر نمی‌توان با چارچوب‌ها و معیارهایی تغییرناپذیر نقد و قضاوت کرد.  بدیهی‌ است که این به معنی باری به هر جهت شدن نیست، یعنی این‌طور نیست که دیگر نباید و نمی‌توان به نقد و داوری آثار ادبی پرداخت، چون که دیگر قاعده‌ای وجود ندارد! در حقیقت این نقد و داوری ا‌ست که (در مقایسه با تلقی قدمایی از آن) دستخوش تغییر و تحول شده و جایگاه و کارکرد دیگری یافته است.  نقد، زدنِ مهر تایید یا تکذیب بر اثری نیست، بلکه در یکی از ابعادش، گرفتن زاویه‌ انتقادی و برقراریِ رابطه‌ تعاملی با آن است که در نهایت قوانین حاکم بر همان اثر خاص و منطق درونی آن را آشکار می‌کند. هر اثری برای برقراری این ارتباط و گفتگو چقدر توانمند است؟ منتقد در حقیقت، چنین ظرفیت و توانی را محک می‌زند و در این گیرودار، اثر به داوری خواننده تن می‌دهد. اثر هنری رابطه‌ تازه‌ای را بین اجزای ناهمگون و ناجنس خود برقرار می‌کند، نه بر اساس منطق و سازوکار از پیش تعیین شده، بلکه بر اساس قواعد و ضروریات حسی‌ـ‌اندیشگی که در طول و همراه با شکل‌گیری اثر به وجود می‌آیند که ممکن است بر هیچ اثر دیگری صادق نباشد. در حقیقت در اینجا با هستی‌شناسی قانون و قاعده سروکار داریم. بنابراین درست است که خلق اثر را قانونی از پیش نوشته شده محدود نمی‌کند، اما آن بی‌قانونی هم قانونی دارد. منتقد در پی یافتن قانون آن بی‌قانونی است، اگرچه نتیجه‌ این جستجو خلق متنی دیگر است. پس در اینجا دیگر آن ادیب و پیر و مرشدی که مهر تایید یا تکذیب در دست دارد قدرتی ندارد. در این تلقی از اثر ادبی هم آزادی و گشایش هست و هم آسیب! و آسیب‌ها وقتی جدی می‌شوند که فکر کنیم فقط سلیقه‌ی شاعر و مخاطب تعیین‌کننده است.  البته نمی‌توان منکر تکثر سلیقه و دخالتش شد که اتفاقا همین امر یکی از دلایل رازآلودگی و قاعده‌گریزی هنر است.  ولی توسل به سلیقه، هرگز نمی‌تواند توجیهی بر ضعف و ناتوانی انبوه آثار سطحی و مزخرف باشد. پاسخ سوال دو: به گمانم بهتر بود در این سوال ابتدا منظور شما از کلمه‌ی «سرگرمی» به صورت مشخص تبیین می‌شد.  چون در این رشته پرسش‌ها به ویژه وقتی که آن را در کنار یا تقابل با اثر ادبی قرار می‌دهید، دیگر احتمالا به صورت لغت‌نامه‌ای و عام با آن سروکار نداریم. چون مثلا قدم زدن، گل‌کاری و بیل زدن در باغچه، ورزش و خیلی چیزهای دیگر ممکن است برای کسانی به عنوان سرگرمی‌تلقی شود و. . .  شاید توجه شما به مقوله‌ لذت باشد که در هر دو (هنر و سرگرمی) مشترک است.  هنر در درجه اول، صرف نظر از محتوای تراژیک و یا شاد آثار، همواره با لذت و شعف همراه است.  پس اگر سرگرمی ‌را هم چیزی بدانیم که از آن لذت می‌بریم، در نتیجه یک همسویی و شباهت بین اثر هنری و سرگرمی‌ همواره وجود دارد. اما جنس و دلیل لذت در این دو، با هم متفاوت است یا این‌که لزوما همسان نیستند.  بدیهی ا‌ست که از یک تابلوی هنری به یک دلیل لذت می‌بریم و از تماشای مثلا یک بازی فوتبال به دلیل دیگر. با توجه به پرسش قبلی می‌توان گفت که نقش سلیقه در سرگرمی‌بسیار پررنگ‌تر است. به هر حال من همیشه با اثر هنری سرگرم هم می‌شوم. اما اگرچه هنر، سرگرمی ‌را هم با خود دارد اما به آن خلاصه نمی‌شود و من فکر می‌کنم یک فرق مهم اثر هنری با اسباب سرگرمی‌ همین است. سرگرمی ‌می‌تواند فقط برای سرگرم کردن باشد و لزوما چیزی اضافه‌تر نداشته باشد. من نمی‌توانم به طور مشخص بگویم که هنر، علاوه بر سرگرمی‌چه چیز دیگری دارد! شاید دلیلش این باشد که بسته به موقعیت و هر اثر هنری، پاسخ‌های مختلفی وجود دارد.  پس به طور کلی آن‌چه که هویت این دو را تعیین می‌کند، تفاوت‌هایشان است. photo_2017-06-10_16-06-55 پاسخ سوال نخست: پرسش اول مساله نقد و جدا کردن سره از ناسره، مساله‌ای نیست که مربوط «تکثر آرا» یا «تجربه‌گرایی شاعر و نویسنده» و. . .  باشد. نقد اساسا فضایی دموکراتیک و بدون هرگونه سانسور می‌خواهد.  وضعیتی که شما از آن صحبت می‌کنید دست کم در جامعه ما، به طور کل وضعیتی است نابسامان و به اصطلاح آش شعله قلمکار که متاسفانه آغشته شده با ترجمه تئوری‌های آن طرف مرزها و به کار بستن این تئوری‌ها چه در قالب محصول ادبی و چه نقد. حالا چرا می‌گویم آغشته شده و چرا معتقدم نقد هنوز دارد کار خودش را انجام می‌دهد و باید هم بدهد؟ نخست باید خاطر نشان کرد آشفته‌بازاری که اکنون در جامعه ادبی‌مان شاهدش هستیم، اتفاقا به سبب نبود نقد و مهم‌تر از آن، فرهنگ نقادانه است. در غرب وقتی نگاه می‌کنیم با همه این به قول معروف تکثر آرا و با همه تجربه‌گرایی‌اش، نقد همچنان دارد کار خودش را به بهترین وجه- تاکید می‌کنم به بهترین وجه و در بالاترین جایگاه- ادامه می‌دهد. منتها رویکرد و ابزارش دیگرگون شده است و چون در آن جاها، ما با جامعه ای پویا و در حال حرکت رو به‌رو هستیم، مسائل نقد و مسائل ادبی نیز لاجرم در این پروسه، پویایی خود را دارند. اما ما از آن طرف بام افتاده‌ایم و بعد شروع می‌کنیم به آسمان و ریسمان بافتن که خب آثار مخرب چنین آسمان و ریسمان‌بافی‌ها را هم دیده‌ایم و بی‌شک خواهیم دید! این که شاعر یا نویسنده یا هنرمند، دست به تجربه‌گرایی می‌زند، این که به هر حال می‌خواهد افق‌های جدیدی را کشف کند و مسائل جدیدی را بیان کند، اما بترسد از این که نقد شود و بگوید دنیای این حرف‌ها گذشته و هر کس می‌تواند هرچه دلش بخواهد بگوید، نشان می‌دهد ما اتفاقا هنوز جسارت طرح مسائل جدید را نداریم.  البته از طرفی وقتی یک بیان نو و تجربه‌گرا، با نقدی که مربوط به عصر گاری است روبه‌رو می‌شود، خب بی‌شک تضاد بین منتقد و شاعر و نویسنده به وجود خواهد آمد. به نظر من هر محصولی شانس این را دارد که به عنوان یک محصول ادبی یا هنری مطرح شود جدای این که آن را بپسندیم یا نه و جدای از این که با سلیقه‌مان جور بیاید یا نه. این را دموکراسی ادبی به ما می‌گوید اما این یک روی سکه است. نقد و متن یک رابطه ی دیالکتیکی با هم دارند. هیچکدام نمی‌توانند نسبت به هم، پیش یا پس باشند و مهم‌تر این که هر دو از یک آبشخور یعنی وضعیت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه تغذیه می‌کنند. با خواندن صرف تئوری‌های آن طرف مرزها نه می‌توان منتقد شد نه نویسنده و هنرمند. بنابراین در یک جمع‌بندی باید چند عامل را مسبب چنین وضعیتی که در این پرسش به درستی «وضعیتی که ما را به چالش کشانده» تعبیر شده، دانست. نبود آزادی برای گفتمان ادبی، نبود دموکراسی ادبی که در آن تحمل پذیرفتن باشد، نبود تئوریسین‌های ادبی که مسائل ادبی‌مان را با توجه به شرایط جامعه خودمان به چالش بکشانند، نبود رابطه ی دیالکتیکی میان متن و نقد که در آن هر دو به موازات هم پیش بروند و مهم تر از همه عدم حرفه‌ای بودن هر کدام از این‌ها. همه این‌ها سبب شده فضایی آشفته به وجود آید و از آن جا که در شرایط کنونی امکان ارائه ایده‌ها و سلیقه‌ها و... در کوتاه‌ترین مدت و بدون زحمت در یادگیری و تجربه‌اندوزی بسیار وجود دارد به سبب وجود فضاهای مجازی و غیر مجازی! آشکار است که سره و ناسره در هم آغشته شده و خواهد شد و در این میان، دیگر  مساله تضاد بین «بیان» و «ادبیت» منتفی خواهد بود، چه که اساسا «بیانی» وجود ندارد، و نیز «ادبیتی» نتیجه چنین آشفته‌بازاری بیشتر یک توهم ادبی است تا بیان یا ادبیت.  هم چنان که نقد نیز دچار چنین توهمی‌خواهد شد.  چرا که فعلا همه می‌گویند می‌دانیم! پاسخ سوال دوم: شهرزاد وقتی حکایت‌هایش را برای آن شاه ستمگر تعریف می‌کرد، تنها عنصری که سبب نجات جان‌اش می‌شد، تعلیق بود. هول و ولای اینکه بعد چه خواهد شد.  همین هول و ولا که در ذات حکایت‌ها بود شاه را وا می‌داشت از آن‌ها لذت ببرد و به انتظار شبی دیگر بنشیند تا ادامه آن را بشنود. به این ترتیب سنت داستان‌گویی با تعلیق و سرگرمی‌ همراه است. نویسنده نیز چون شهرزاد - که جان‌اش را نجات داد - برای این که بتواند جان داستان‌اش را نجات دهد ، مجبور است تا مخاطب‌اش را به هر ترتیبی که هست نگه دارد  و او را در هول و ولای این که سرانجام چه خواهد شد چون پاندول ساعت در نوسان بیاندازد. اما این، به طور کلی است.  وقتی جزئی‌تر به مساله نگاه کنیم، متوجه خواهیم شد از دل این مطلب کلی، جزئیات بسیاری سر بیرون خواهد آورد که در این مجال کوتاه تیتروار به آن می‌پردازیم. واقعیت این است که شرایط اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، به عنوان عناصر تاثیرگذار  بر جامعه، ذهن‌ها را می‌سازند و به نوعی معیارها را تعریف می‌کنند.  انسان به طور کلی اسیر چنین شرایطی است. البته این بدان معنی نیست که راه مفری از این شرایط وجود ندارد.  نه، بی شک با شناخت هر چه بیش تر این شرایط، می‌توان واکنش‌های پیشروتری نسبت به آن داشت. بنابر همین اصل، بسیاری از ذهنیت‌ها و مفاهیم در دوره و شرایط‌های مختلف، معناهای متفاوت به خود می‌گیرند. در این مورد مثال‌های بی‌شماری می‌شود زد. مثلا اگر در دوره‌ای، اخلاق فئودالی بر مناسبات آدم‌ها حاکم بود، در دوره سرمایه‌داری این اخلاق به ریشخند گرفته می‌شود. چراکه با توجه به رشد جامعه و دگرگونی مناسبات اقتصادی و به تبع آن اجتماعی و فرهنگی، معنای اخلاق نیز دگرگون شده است. یا اگر در دوره ای روابط خانواده بر مبنای مادرسالاری یا پدرسالاری بوده، اینک این روابط جای خود را به مناسبات دیگری داده است. ذوق هنری و ادبی و به طور کلی زیباشناسانه نیز همین پروسه را طی می‌کند.  مخاطبان این زیبایی‌شناسی، با توجه به رشد اقتصادی و اجتماعی، نوع نگاه‌شان دگرگون می‌شود. بی شک نویسنده، شاعر و هنرمند نیز چنین است و در رابطه با این خودانگیختگی جمعی کار می‌کند. در واقع باید گفت که او در یک رابطه دیالکتیکی میان خود و جامعه قرار می‌گیرد. در پرانتز بگویم که هر گونه عدم تعادل میان فردیت نویسنده و شاعر و این خود انگیختگی جمعی، مشکلاتی را برای جامعه ادبی به وجود می‌آورد. در این جا نقش عواملی چون سانسور در برهم خوردن این تعادل بسیار اهمیت دارد و سبب می‌شود گاه فردیت نویسنده به عنوان نیروی مادی فرهنگی و روشنفکر، جلوتر از جامعه‌اش یا برعکس عقب‌تر از آن قرار گیرد. از سوی دیگر جامعه نیز آن قدر در مناسبات سطح پایین تولید غرقه شود که ذوق هنری و ادبی اش استحاله یابد و بی‌فروغ شود. عدم این ارتباط همراه با نبود تئوریسین و منتقد، گاه بسیاری از تعاریف را مثله می‌کند و در بهترین حالت‌اش سبب می‌شود تا جامعه به سمت ترجمه‌ها هجوم برد.  البته ترجمه کتاب‌های تئوری بد نیست لیکن مشکل از آن جا به وجود می‌آید که بخواهیم با تطبیق‌یافته‌های آنور مرزها، به درک این مفاهیم در جامعه خودمان بپردازیم. این خود موضوع مهم و گسترده‌ای است که باید درباره اش موشکافی شود. همان طور که گفتیم عناصر داستانی پابرجا هستند.  این یک طرف قضیه، از طرفی ذوق مخاطب نیز در «زمان» در حال «شدن» است و این دو در یک رابطه دیالکتیکی با هم پیش می‌روند با دست کم باید پیش بروند. این که در جامعه‌ای چنین رابطه‌ای به هم می‌خورد خود معضلی است قابل بررسی. کوتاه سخن این که سرگرمی ‌و سرگرم شدن در ذات هر داستانی وجود دارد.  اما آیا سرگرم شدن یک خواننده امروزی آثار ادبی با سرگرم شدن خواننده مثلا صد سال پیش یکسان است؟ حاشا و کلا. . .  ذوق مخاطب امروزی از خواندن ادبیات داستانی نوع دیگرگونی از سرگرمی ‌را طالب است. ( البته تفاوت «ادبیات  داستانی» با  «داستان‌های سرگرم‌کننده» را هم باید  در  نظر گرفت. آنچه هست داستان‌ها و رمان‌هایی که در دنیا منتشر می‌شوند کاملا نشان می‌دهند که کارکرد مفهوم سرگرمی ‌در داستان با کارکرد قرن نوزدهمی ‌این مفهوم به طور مثال، فرق کرده است.  طرح مسایل فلسفی و هستی‌شناسانه، پرداخت به جزییات پدیده‌ها و روانشناسی آدم‌ها و... در این داستان‌ها حتی بازی‌های فرم‌گرایانه و تجربه‌های فرم  و توجه زبان‌شناسانه در آن‌ها خود گواهی است بر این مدعا.  اما توجه داشته باشیم همین داستان‌ها خواننده‌شان را سرگرم می‌کنند. یعنی بحث سرگرمی ‌اساس کار است .  در این جا ممکن است «زبان» و پیچیدگی‌های زبانی شما را سرگرم کند.  یا بررسی شخصیت‌های پیچیده و کنکاش در ذهن این شخصیت‌ها و مسایلی از این دست، نه صرفان ماجرا و ماجرا. طبیعتا هر چه قدر ذوق ادبی و هنری بالاتر باشد، کیفیت این «سرگرم شدن» بیشتر خواهد بود. این کارکرد دخالت مخاطب در امر ادبی که امروزه مطرح است و مربوط است به دنیای مدرن، اساسا ذهن مدرن می‌خواهد که متاسفانه در جامعه‌ای که هنوز بعد از این همه سال، مانده است که بالاخره مدرن است یا سنتی، شکل نگرفته است. این است که «بوف کور»ها در زمان خود می‌مانند روی دست نویسنده‌هاشان. می‌خواهم بگویم اثری چون بوف کور ماجرایی ندارد اما عنصر سرگرم شدن را لاجرم دارد ، نه چون«تهران مخوف» یا آثار مثلا «فهیمه رحیمی‌«. . .  بلکه مانند پازلی است که می‌تواند یک ذوق تربیت شده را سرگرم کند. چیزی که هست و اهمیت دارد این است که نویسنده با اثرش خواستار آن  است که تا آن جا که امکان دارد سطح توقع و ذوق مخاطبان را بالا ببیند. این مساله در مورد توقع از سطح درک و سرگرم شدن او هم صدق پیدا می‌کند. او اما اگر بخواهد روی سطح پایین ذوق مخاطب مانور بدهد نه تنها کلاه خودش، که کلاه جامعه‌اش هم پس معرکه است. پایان پیام